با سلام خدمت همه ی دوستان و سروران عزیزم و عرض هزاران بار پوزش بابت دیر آپدیت شدن وبلاگ . یک سپاس ویژه نیز خدمت همه ی استادان و دوستان خوب خودم که به وسیله های مختلف نظرها و انتقادهای خود را به بنده ابلاغ فرمودند . از این پس سعی دارم در هر مطلب وبلاگ تنها به یک فیلم بپردازم تا امکان مطالعه و بررسی مناسب تر برای خوانندگان گرامی این وبلاگ فراهم شود و به قول یکی از دوستان و استادان خوب خودم متهم به " سه تفنگدار نویسی " نشوم . ضمن اینکه ، اگر خدا بخواهد و فرصت بیشتری به دست بیاید ، وبلاگ زود به زود آپدیت خواهد شد تا این صفحه ی مجازی که سبب ساز نزدیکی و پیوند من با انسانهایی فرهیخته ، خوش مشرب و دوست داشتنی شده است ، رنگ و بوی کهنگی به خود نگیرد .
--------------------------------------------------------------------
نقدی بر " صحنه ی جرم ، ورود ممنوع " ( ابراهیم شیبانی )
" یک پلیس دوست داشتنی "
ابراهیم شیبانی پس از دستیاری برای چند کارگردان بزرگ سینما خیلی زود و با ساخت فیلم " زهر عسل " وارد سینما شد و با وجود اینکه فیلم اولش نظر مساعد منتقدان را جلب نکرد اما در گیشه کارکرد خوبی داشت ؛ ضمن آنکه در لحظه هایی از همان فیلم نیز می شد ردپایی از یک کارگردان جوان خوش آتیه پیدا کرد . " صحنه ی جرم ، ورود ممنوع " در جشنواره ی بیست و سوم به نمایش در آمد و با وجود اختصاص زمانی نامناسب برای اکرانش در سالن منتقدان و مطبوعات ، توانست تا حد بسیاری نظر مساعد اهل سینما را جلب کند .

فیلم داستان پنج شریک برج ساز به نامهای حامد ( سام درخشانی ) ، آیدا ( شقایق فراهانی ) ، پیمان با نام واقعی جواد ( حمیدرضا پگاه ) ، نگین ( مرجان شیرمحمدی ) و نادر ( محمدرضا شریفی نیا ) است که درگیر روابطی جنایی می شوند و پای سرگرد پارسا ( حمید فرخ نژاد ) و دستیارش ستوان رضایی ( پولاد کیمیایی ) به ماجراها و رابطه های مرگبار آنها باز می شود . شاید در یک نگاه کلی فیلم از نظر ایده ی اولیه ی داستانی و نیز گسترش این ایده ی چند خطی چندان متفاوت عمل نمی کند و در نهایت تکرار نمونه های خارجی به نظر می رسد ، اما در زمینه شخصیت پردازی برخی از کاراکترهای اصلی اگر نگوییم موفق و بی نقص است لااقل در مقام مقایسه با ساخته های مشابه وطنی یک سر و گردن بالاتر جلوه می کند . زوج پلیس فیلم دوست داشتنی از کار در آمده اند و از محدوده ی کلیشه ای پلیسهای همیشه خشک ، عصا قورت داده و رسمی به دور هستند و همین امر موجب می شود تا تماشاگر ارتباط خوبی با آنها و عملکردشان برقرار کند و ایرادهای فیلمنامه کمتر به چشمش بیاید . شیبانی با کمک بداهه پردازی های همیشه دوست داشتنی فرخ نژاد در اجرای نقش و نیز به مدد تسلط خوب علیرضا معتمدی در رعایت ریزه کاری های رفتاری شخصیت سرگرد پارسا ، یک پلیس ایرانی تا اندازه ی زیادی ملموس و واقعی خلق کرده است که معدود نمونه های مشابه خوبی برای آن در سینمای این مرز و بوم می توان یافت ؛ شاید تنها مثال قابل ذکر و درست و حسابی در این زمینه زوج جهانبخش سلطانی و بهزاد خداویسی در سریال سرنخ باشند . اینکه سرگرد از دار دنیا یک ماشین درب و داغان دارد که به درد همان حمل با جرثقیل پلیس می خورد و یا در خانه گربه نگه می دارد و همدم تنهایی او پس از جدایی از همسرش است و یا برای موبایلش آهنگ سریال " ماموریت غیر ممکن ( همان سریال بالاتر از خطر خودمان ) " را انتخاب کرده و یا در تقابل با رفتارهای آمیخته به بلاهت دستیارش یا کنش های رسمی برج سازان ، واکنشهایی گاه طنزآمیز از خود نشان می دهد ، همه به با نمک شدن و باور پذیری کاراکتر سرگرد برای تماشاگر عام کمک شایانی کرده است . حمید فرخ نژاد مثل همیشه عالی و مسلط است و در مواجهه با دیگر بازیگران گوی سبقت را می رباید . پولاد کیمیایی در حکم و رییس نوید یک بازیگر خوب را داده بود ( این فیلم پیش از دو ساخته ی مسعود کیمیایی تولید شده است ) ؛ شاید بتوان به جرات گفت که این فیلم برایش محکی خوب برای ورود جدی به دنیای بازیگری شده است و به خوبی توانسته از پس انتقال شیرینی نهفته در پرسوناژ ستوان رضایی برآید . اما نکته ای که در حالتها و رفتارها این زوج پلیس کمی اغراق آمیز به نظر می رسد ، شوخ طبعی بیش از حد آنها در برخی سکانسهاست به طوریکه در جاهایی به مرز لودگی نزدیک می شود و حس لازم برای صحنه را از بین می برد و حواس تماشاگر را از خط اصلی قصه منحرف می کند . دیالوگهای این دو شخصیت و رفتارهایی که از این دو پلیس سر می زند در برخی از فصلها وامدار کمدین های خارجی به نظر می رسد و آنها را تا حدی از ایرانی بودن به دور می کند و به مرز تیپ شدن سوق می دهد . در بین شخصیتهای برج ساز ، کاراکتر مرموز آیدا که با پیشرفت داستان نقش او در پی ریزی قتلها و به چالش کشاندن رابطه ی میان شریکها کم کم فاش می شود ، یادآور زنان مرگبار فیلم های نوآر است ؛ ضمن اینکه اشاره ی کارگردان و فیلمنامه نویس به تولد این کاراکتر در برج سرطان ( فیلم ابتدا برج سرطان نام داشت ) و خصوصیت های رفتاری بانوان متولد این ماه و نیز اغواگری های ضمنی که او برای سرگرد می کند به این قضیه رنگ و بویی جدی می بخشد . شقایق فراهانی هم بازی قابل قبولی از خود به نمایش می گذارد و سکانس های دو نفره ی او با فرخ نژاد جاندار و گرم از کار در آمده است .
در مورد سایر شخصیتها قضیه کمی متفاوت است . آنها فرصت کافی جهت رسیدن به یک نقطه ی ایده آل برای ابراز وجود ندارند و در بیشتر دقیقه های فیلم چندان محکم و معقول عمل نمی کنند . تماشاگر از کاراکتر پیمان ( جواد ) که پیش از این آدمی طماع اما در عین حال حسابگر و زرنگ معرفی شده است ، توقع ندارد که در مواجهه با سرگرد پارسا در دستشویی باشگاه ورزشی ، در حالیکه هیچ رد مشکوکی از خود به جا نگذاشته و نفر آخر در فهرست مظنونان است ، پیشنهاد رشوه دهد . البته بازی خوب حمیدرضا پگاه از کلیشه شدن این شخصیت تا حد بسیاری جلوگیری کرده است . شخصیت نگین هم چندان مجالی برای خودنمایی پیدا نمی کند و در سکانس بازجویی شدن توسط سرگرد پارسا و ملاقات با پیمان در منزلش بر خلاف سیمای به ظاهر قدرتمند ، سرد و فاقد انعطافی که مرجان شیر محمدی سعی دارد از کاراکتر ارائه دهد ( شبیه پرسوناژ معمول هدیه تهرانی در فیلمهایش ) ، شخصیتی منفعل و سردرگم می نماید و در برابر مردان پیش رویش حرفی برای گفتن ندارد و این که مبتلا به بیماری " فابیا فایر ( ترس از آتش ) " است به هیچ شکلی نمی تواند دلیلی برای قاتل بودنش باشد و بی جهت با این فرضیه ها ذهن بیننده را به سمت او معطوف کرد . شخصیت نادر هم در حد تیپ آدمهای زخم خورده و تشنه ی انتقام در فیلمهای معمول جنایی / پلیسی باقی مانده است . اینکه چرا در پایان با وجود آنکه می تواند بر صحبتهای پیمان دال بر شریر بودن آیدا تامل کند ، قتل پیمان به وسیله ی آیدا را با گرفتن اسلحه از دستان او به گردن می گیرد به عنوان پرسشی ذهن بیننده ی پیگیر داستان را مشغول می کند و اینکه چه رابطه ای میان او و آیدا است ؟ آیا آیدا او را هم با اغواگری هایش به زیر سیطره ی خود در آورده است ؟ چرا او که قبلا می خواسته با پولهای سرمایه گذاری شده فرار کند ، همسر خود ( نگین ) را با خود همراه نکرده است ؟ و نکته ی آخر در مورد کاراکتر نادر این که اگر شیبانی همانند دیوید فینچر کبیر در " هفت " ، که نام کوین اسپیسی بازیگر نقش به یاد ماندنی جان دوو را از تیتراژ ابتدایی فیلم و تمام پوسترها و پلاکاردها و حتی فهرست عوامل فیلم حذف کرد تا ذهن تماشاگر معطوف او به عنوان قاتل نشود ، هوشمندی بیشتری از خود نشان می داد و نام محمد رضا شریفی نیا را در تیتراژ فیلم نمی آورد و یا لااقل از بازیگری گمنام برای این نقش استفاده می کرد ، تماشاگر دقیق و پیگیر از نیمه ی فیلم به بعد حدسی برای حضور او در انتهای فیلم به عنوان قاتل نمی زد و غافلگیری پایانی فیلم رنگ و بویی دیگر به خود می گرفت .
شخصیتهایی نظیر حامد ، مادر آیدا ، وکیل نگین ( که در حضورش در همان یک سکانس بازجویی توازن میان فرخ نژاد و شیر محمدی را از بین برده است ) ، زن روانشناس ( سپیده گلچین ) آن قدر بلاتکلیف و ناکارآمد برای قصه هستند که به راحتی می توانند حذف شوند بی آنکه خللی در پیشبرد داستان به وجود آورند . در واقع حضورشان حتی اعتباری برای بار معمایی فیلمنامه نیست و بی جهت باعث فاصله افتادن بیننده از مسیر داستان می شوند ( به راستی اگر ما حامد را در همان فصل اول هم نمی دیدیم و فقط از او و به قتل رسیدنش صحبت یه میان می آمد وجه جنایی / معمایی فیلم بهتر نمی شد ؟ ) . همسر مطلقه ی سرگرد ( شیوا خسرو مهر ) را اگر در همان یک سکانس ملاقاتش با شوهر سابقش نمی دیدیم چه اتفاقی می افتاد ؟ اینکه همسر یک پلیس از او جدا شده است ، شاید در سینمای ضعیف پلیسی ما که همواره خانواده نقشی نداشته و یا حضوری کم رنگ را تجربه کرده ، جلوه ای تازه داشته باشد اما باید دید این زن چه تاثیری بر مسیر حرکتی داستان می گذارد ؟
انرژی شیبانی در هدایت صحنه ها بیشتر صرف درست در آمدن سکانسها و تر تمیز به تصویر کشیده شدن آنها شده است و چندان نشانه ی مشترکی با ساخته ی قبلی او نمی توان یافت تا شاید بتوان ویژگی خاصی برای کارگردانی این فیلمساز جوان پیدا کرد ، با این وجود کارگردانی اثر پر تکلف و آزار دهنده به نظر نمی رسد . فیلم بی مورد طولانی نشده است و به موقع به پایان می رسد و ریتم درونی آن مناسب است و سکانسها و فصلهای فیلم کند پیش نمی روند و این را می توان به پای مزیت فیلمنامه ، تدوین و کارگردانی آن گذاشت . فیلمبرداری "صحنه جرم ، ورود ممنوع " از حیث نور پردازی و قاب بندی ها از نکته های مثبت آن به شمار می رود . هر چه به پایان فیلم نزدیک تر می شویم ، به خصوص در فصل پایانی ، تیرگی صحنه ها بیشتر می شود و حالت تاریکی آن با فضای محتوایی اثر همخوانی دارد و تماشاگر را بیشتر در تنگنای احساسی قرار می دهد ( گویا سکانسهای انتهایی فیلم را تورج اصلانی فیلمبرداری و نورپردازی کرده است ) . موسیقی آریا عظیمی نژاد هم مناسب با سکانسها است و بر تصویرهای فیلم سوار نمی شود ، بلکه در صحنه های پر تعلیق اهرمی کمکی محسوب می شود .
با بررسی نکته های مطرح شده ی بالا می توان به این نتیجه رسید که " صحنه ی جرم ، ورود ممنوع " ، با وجود برخی نقطه ضعف های محتوایی ، اثری متفاوت در سینمای پلیسی ایران به حساب می آید . اثری که شاید برای شیبانی دریچه ای تازه به روی مسیری جدید در جهت رسیدن به قله های موفقیت باشد ؛ مسیری که به احتمال فراوان برای این کارگردان جوان همراه با آزمون و خطاهای بسیاری خواهد بود .
----------------------------------------------------------------
پی نوشت ۱: برای تحقیق بر روی یک پرونده ی سینمایی مجبور به کند و کاو در تمام مرجع های موجود درباره ی تاریخ سینمای ایران شدم . اغلب این مرجع ها را داشتم و آنهایی را هم که در آرشیوم نبود از نظر گذراندم و به این نکته پی بردم که در زمینه ی سینمایی که ، چه خوب و چه بد ، به قدمت آن می بالیم و خودمان را با کشورهایی مقایسه می کنیم که اصلا صنعت سینما ندارند ، به مانند رشته های تخصصی دیگر ، از فقر امکانات مطالعاتی و پژوهشی رنج می بریم و این جای بسی تامل دارد . ضمن اینکه این پرونده ی سینمایی توفیق اجبار و کلی با مطلب های معرکه ی سینمایی اش که هر کدام می تواند کلاس درسی باشد تجدید خاطره کنم ی شد تا بار دیگر تمام مجله " فیلم " هایم را از شماره های نخست تاکنون ورق بزنم ( البته خیلی از شماره های سالهای ۶۰ و ایتدایی ۷۰ مجله را در کودکی و نوجوانی نخریدم و یا بر اثر غفلت از دست دادم و هنوز تاسف آنها را می خورم ). راستی شماره ی ۳۶۳ ماهنامه ی فیلم چاپ شد . از دست ندهید !
پی نوشت ۲: بار دیگر منتظر نظرها و پیشنهادهای دلسوزانه و راهگشای شما دوستان و سروران خودم برای بهبود کیفی کارم هستم . در پناه عشق و محبت اهورای پاک باشید .

