تبليغاتX
سینمای ایران و جهان

با عرض سلام خدمت دوستان و تشکر بابت پیامهای پر محبتتان . کامنت های دوستان را خواندم و سعی می کنم که  به خواسته های عزیزان جامه عمل بپوشانم .

 

نمیدونم تا به حال اسم سالن کوچک حوزه هنری به گوشتان خورده یا نه ؟ اما اطمینان دارم دوستانی که اهل سینما و فیلم دیدن باشند ، مطالبی راجع به سالن کوچک شنیده اند . سالن کوچک مخصوص نمایش فیلم است که در حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی واقع درتقاطع خیابان حافظ با طالقانی ، زیر پل حافظ و روبروی دانشگاه پلی تکنیک قرار دارد . صندلی های این سالن بسیار کوچک از نه ردیف تشکیل شده که در هر ردیف شش صندلی قرار دارد. صندلی های این سالن بی شک شبیه صندلی های هواپیما می باشد . خوبی این سالن اینست که آدمهایی که برای فیلم دیدن به اینجا می آیند ، به جز من ، همه با کلاسند . هیچ موبایلی در طول نمایش فیلم زنگ نمی زنه ، کسی با بغل دستیش حرف نمی زنه و از همه مهمتر خبری از صدای باز شدن زرورق  چیپس و پفک  پاپ کورن و شنیدن صدای اعصاب خردکن جویدن این تنقلات نیست . فیلمهایی که در این سالن به نمایش در می آید از بهترین فیلمهای روز و اخیرا از بهترین فیلمهای کلاسیک و هنری تاریخ سینمای جهان تشکیل شده که همه با کیفیت دی وی دی و با بهترین زیرنویس و با کمترین سانسور می باشند . از همه مهمتر اینکه طرز رفتار مسئول این سالن آدم رو به شدت تشویق می کنه تا مرتب سری به این سالن بزنه . آقای " ناصری " که خود تحصیل کرده سینما هستند با شور و علاقه ای وصف ناپذیر به پاسخگویی به علاقه مندان و اداره امور سالن مشغول هستند . کافیست برای اثبات حرف من یکبار هم که شده سری به این سالن بزنید و چند دقیقه با ایشان هم کلام باشید تا ببینید که چه انسان فرهیخته ، مودب و مسئولی هستند. خود من از سال 1378 که به مدرسه کارگاهی فیلمنامه نویسی حوزه هنری می رفتم ، عضو این سالن بوده ام که البته شروع فیلم دیدنم در این سالن از اواخر سال 1380 بود . نمیگم خیلی پیگیر برنامه های آن بوده ام اما هر وقت که حوصله شو داشته ام و فیلم مورد علاقه ام در برنامه بود به این سالن خاطره انگیز سری زده ام . یادش به خیر که در زمان مدیریت آقای زم ،  آقای اصفهانی مسئول این سالن بود و ایشان هم مانند آقای ناصری مردی پیگیر و علاقه مند بودند که البته بعدها به دلیل تغییر مدیریت حوزه ،  به دلیل پیش آمدن پاره ای از کدورتها از سمت خود کنار رفتند ( یا کنار گذاشته شدند ! ) . دیگه خبری از آقای اصفهانی ندارم اما امیدوارم هرجا که هست سالم و موفق باشه ( شاید هم از طریق همین وبلاگ بتونم پیداشون کنم ) . قبلا باید عضو مدرسه فیلمنامه نویسی حوزه بودی تا اجازه عضویت در سالن کوچک رو پیدا می کردی ، اما حالا همه می تونند عضو اینجا بشن . حق عضویت یکسال سالن ، 3000 تومان و بهای بلیت آن برای هر فیلم نفری 1000 تومان می باشد که خودتون می بینید بسیار ناچیزه و ارزش عضویت رو داره . پیشنهاد میدم از دست ندین ، تجربه های معرکه ای در این سالن پیدا خواهید کرد . برای دیدن برنامه های این سالن می تونید به سایت اینترنتی سوره سینما که در همین وبلاگ لینک هست رجوع کنید.          www.sourehcinema.com   در قسمت مربوط به برنامه اکران سینما کوچک می تونید به اطلاعات لازم دست یابید . اگه هم میخواین تلفنی تماس داشته باشین با شماره ۸۸۸۰۹۵۱۳  تماس بگیرید.

 

دیروز برای دیدن فیلم " قاعده بازی " اثر ژان رنوار که سالها بود دنبالش بودم به سالن کوچک رفتم اما از شانس بد من زیرنویس فیلم حاضر نشده بود . البته به جاش یه شاهکار دیگه که اونم مدتها بود دنبالش بودم رو دیدم : " پیروزی اراده  اثر" لنی ریفنشتال " . نمیدونم چیزی در مورد این فیلم میدونید یا نه ، اما خدمت اون دسته از عزیزان که اسم این فیلم به گوششون نخورده باید عرض کنم که این فیلم مستند ، محصول سال 1935 آلمان بوده که روایتگر برگزاری ششمین کنگره حزب ناسیونال- سوسیالیست آلمان به رهبری آدولف هیتلر از چهارم تا دهم سپتامبر سال 1934 در  نورنبرگ آلمان است . این فیلم مشهورترین فیلم به جا مانده از زمان حکومت رایش سوم است . به جرات لنی ریفنشتال رو می توان بزرگ ترین و جنجالی ترین فیلم ساز زن تاریخ سینما نامید .

 

 

 

مطالب ذیل برگرفته از ماهنامه محبوبم ، " فیلم " ( شماره 306 - مهر 1382 ) است که شهزاد رحمتی درباره ریفنشتال ، زندگی و آثارش مطلبی را به چاپ رسانده بود و نیز گفتگویی که گری موریس با او در سال 2003 انجام داده بود را ، ابوالحسن علوی طباطبایی ترجمه کرده بود که بخشی از این مطالب رو براتون در این نوشته قرار داده ام :

لنی ریفنشتال با نام اصلی " هلنه برتا آمالی ریفنشتال " در 22 اوت 1902 در برلین به دنیا آمد و این آغازی بود بر یک زندگی طولانی ، پر فراز و نشیب و پربار . او در مدرسه رقص یوتا کلامت برلین ، در رشته باله روسی تحصیل کرد . کار هنری اش را به عنوان رقصنده شروع کرد و در دهه 1920 بازی در ژانر آلمانی " فیلمهای کوهستانی " به کارگردانی آرنولد فرانک را اغاز کرد . خود او در این باره می گوید : " در این فیلم ها با پاهای برهنه از کوه ها بالا می رفتم . بعدها حتی کارگردانی این فیلمها نیز به من رسید . سر فیلم " نور آبی " ( 1932 ) تصادفا هیتلر آمد سر صحنه و کار مرا دید . کمی با من صحبت کرد و در مورد کار پرسید و با هم آشنا شدیم . آن موقع مانند بسیاری از مردم آلمان مشکلات مالی فراوانی داشتم . هیتلر از ناسیونال سوسیالیسم برای من صحبت کرد و البته از عاقبت آن چیزی نگفت . من تحت تاثیر قرار گرفتم و به دلیل نیاز مالی ، سرمایه گذاری او را پذیرفتم . پیشنهاد بودجه نامحدود به فیلمسازی بی پول در آن زمان رویایی بود . به هرحال قرار شد از جلسه سالیانه حزب نازی فیلم بسازم . ابتدا فیلم دیگری از جلسه حزب نازی ساختم و ساختن " پیروزی اراده " بعد از این اتفاق  افتاد . به هر حال هیتلر از من سوال کرد : " آن کار چه شد ؟ " جواب دادم : " کدام کار ؟ " معلوم شد که او چند ماه قبل به وزارت تبلیغات و تنویر افکار ملت ، دستور داده بود فیلمی از جلسه حزب نازی تهیه کنند . من از این موضوع اطلاعی نداشتم . کسی با من تماس نگرفته بودم . هیتلر از من خواست تا این کار را خودم انجام بدهم . با کمبود وقت مواجه بودم ، مقداری وسیله و چند دستیار فراهم کردم و فیلمی راجع به جلسه حزب نازی ساختم . این کار بدون نظر یوزف گوبلز ، وزیر تبلیغات رایش سوم ، و اصولا بدون طی کردن سلسله مراتب انجام شد . شخص هیتلر مستقیما بر همه کارها نظارت می کرد و این باعث ناراحتی و عصبانیت گوبلز شد . او اصولا از بودن من در کنار هیتلر خوشش نمی آمد و نمی توانست این موضوع را تحمل کند . بارها سعی کرد با بدگویی هایش کار مرا زیر سوال ببرد و موفق نشد . بعد از من خواستند فیلمی در مورد اجلاس سالیانه حزب در سال 1934 بسازم . قرار بود این گردهمایی همراه با بزرگترین تبلیغات و تظاهرات باشد . تمام منابع و امکانات را در اختیارم گذاشتند . ابتدا از ساخت فیلم امتناع کردم و والتر روتمان ، مستندساز مشهور و کارگردان فیلم تجربی " برلین ، سمفونی یک شهر " را پیشنهاد دادم . روتمان با نازیسم مخالف بود ولی به ساختن این فیلم علاقه نشان داد و حتی برنامه ریزی های اولیه هم انجام شد . ولی هیتلر اصرار داشت که حتما من باید این فیلم را بسازم . من هم با شرط هایی پذیرفتم . اول آن که هیتلر و گوبلز در این کار دخالت نکنند و راش های فیلم را نیز کسی نبیند . موسسه یوفا بودجه زیادی در اختیارم قرار داد . همچنین یک گروه 120 نفری شامل شانزده فیلمبردار برجسته ، دستیاران آنها ، تکنسین های صحنه  ، سی دوربین فیلمبرداری به علاوه چندین کامیون حاوی ابزار آلات صدابرداری ، 22 اتومبیل با راننده هایی که اونیفورم پلیس بر تن داشتند و ساختمان بزرگ مبله ای با تجهیزات در نورنبرگ در اختیارم گذاشتند . هیتلر اهمیت فیلمسازی در تبلیغات را می دانست و در همه جای مرا یکه تاز میدان سینم معرفی کرد . ماهها روی تدوین فیلم کار کردم . "

 

                                                        

ریفنشتال که  برای فیلم " نور آبی " نشان نقره ای جشنواره فیلم ونیز را کسب کرده بود ، در سال 1933 هیتلر او را به عنوان " کارشناس سینمایی حزب ناسیونال سوسیالیست " منصوب کرد . در همان سال ریفنشتال فیلم " پیروزی ایمان " را ساخت که مقدمه ای بود بر شاهکار درخشانش " پیروزی اراده " که در همان سال جوایزی از برخی از جشنواره های معتبر اروپا دریافت کرد . چند سال بعد ، در سال 1938 ، او شاهکار دیگرش ، المپیا ، را ساخت که ان هم در جشنواره ها ستایش شد . این دو فیلم در طول سالهای متمادی توسط منتقدان و کارشناسان در کنار بهترین آثار مستند تاریخ سینما ، به شدت ستایش شده اند . در آن زمان خود هیتلر نیز شخصا یکی از ستایش گران پروپا قرص او بود و بر این گمان بود که توانایی و استعداد ریفنشتال ،این امکان را دارد تا کاملترین ابزار سینمایی را برای انتقال افکار و ایده های او به مردم آلمان بیافریند . پس از شکست آلمان در جنگ جهانی دوم و پایان یافتن جنگ در سال 1945 ، ریفنشتال در فاصله زمانی سالهای 1945 تا 1948 را به اتهام فعالیت در جهت اهداف و مقاصد نازیستی ، در زندانهای متعدد نیروهای متفقین سپری کرد ، ولی سرانجام در 1952 دادگاه برلین او را از این اتهام ها تبرئه کرد و اجازه کار مجدد در صنعت سینما را به ریفنشتال داد . در 1956 ریفنشتال که در آفریقا مشغول کار بود ، با خوش شانسی از یک تصادف سهمگین هلی کوپتر در سودان جان سالم به سر برد ، اما دنده هایش شکست و ریه اش به شدت آسیب دید .

 

سالها بعد در 1972 ، نشریه تایمز ( لندن ) او را عازم ماموریتی برای عکاسی از المپیک مونیخ کرد . بالاخره در سال 1974 جشنواره فیلم تلوراید در کلرادو در حالیکه گروههای ضدنازی در طول جشنواره حضور پررنگی داشتند ، از ریفنشتال تقدیر کرد . در سال 1993 ری مولر مستندی با نام " زندگی شگفت انگیز و هولناک لنی ریفنشتال "  را براساس زندگی او ساخت . سر انجام لنی ریفنشتال در سن یکصد و یک سالگی و در هشتم سپتامبر 2003 درگذشت . حکم نهایی را شاید خودش درباره خودش داد : "من حقیقت را همان طوری که آن موقع بود ، به فیلم برگرداندم ، نه بیشتر ."    او در همان مصاحبه فوق الذکر گفته : " در اواخر سال 2002 مرا به اتهام همکاری با جریان کوره های آدم سوزی به دادگاه فراخواندند . اتهام من استفاده از کولی های اردوگاهها به عنوان سیاهی لشگر در یکی از فیلمهای دوران جنگ ( زمین پست- 1944 )  بود ، و آنها بعدا در همان اردوگاهها مرده اند . اما این به من ارتباطی نداشت . پس از بحث های تکراری و خسته کننده بالاخره مرا تبرئه کردند. "

 

 

 

 

شخصا خودم با فیلم خیلی حال کردم . فیلم سبک بصری فوق العاده ای داشت . پس از آن در دهه های بعد ، خیلی رویدادهای بزرگتر از ششمین جلسه کنگره حزب برگزار شد و با دوربین های پیشرفته تر و بیشتری از آن وقایع فیلمبرداری شد اما هیچ کدام حس و حال این یکی رو نداشته . فیلم با ارائه تصویری الهی از هیتلر آغاز می شود . او ازخلال ابرها با هواپیمایی بر فراز آسمان نورنبرگ ظاهر می شود و سایه هواپیما بر زمین و خیل پرشور ژرمنهای منتظر و مشتاق دیدار پیشوایشان می افتد . هر رویداد و هر سکانس در این فیلم از چند زاویه و در واقع از بهترین زوایای ممکن با بهترین دکوپاژ و میزانسن فیلمبرداری و سپس تدوین شده . کافیست به نورپردازی های صحنه های حضور آدولف هیتلر در میان خیل میلیونی هوادارانش نگاهی بیندازیم که چطور ریفنشتال با کمک فیلمبردارانش از زوایایی فیلمبرداری کرده اند تا با کمک نورهای موجود در صحنه ها این نکته را به بیننده القا کنند که گویا هیتلر فرشته ای آسمانی است و نورهای تابیده شده از پهلو هم همانند بالهای اوست .  ریفنشتال در میان هزاران نمایی که در هر سکانس از فیلم ، بهترین ها را برای القای حس برتری هیتلر و اطرافیانش و باشکوه جلوه دادن هرچه بیشتر محبوبیت او انتخاب و مونتاژ نموده . به هر حال فیلم سند زنده و در عین حال جان داری است از قدرت هیتلر در سالهای میانی دهه 1930 و روزهایی که ملت آلمان با تمام وجود شیفته او و شعارهای ناسیونالیستی او بودند و این شیفتگی را به راحتی می توان در نماهای کلوزآپ و لانگ شاتی که ریفنشتال از ژرمن های حاضر در نورنبرگ و نحوه ابراز احساساتشان برای پیشوا گرفته ، مشاهده نمود.

 

جدا از جنبه های هنری ، به خاطر علایق شخصی که به هیتلر دارم ( خواهش میکنم تعجب نکنید ! ) از این فیلم بسیار بسیارخوشم اومد و به قول معروف باهاش حال کردم . این علاقه هم بی دلیل نیست ، بلکه از کودکی در این زمینه مطالعات فراوان داشته ام . سوای احترام به تمامی کشته شدگان در جنگ جهانی دوم ، چه از جبهه متحدین و چه از جبهه متفقین ، به نظر خودم ، هیتلر شخصی به شدت ناسیونالیست و میهن پرست و بزرگترین آرزویش سربلندی ملتش بوده . هر چند که به نظر من اواخر دوران حکومتش زیاده روی هایی کرد اما اگر او به هدفش که چاههای نفت قفقاز و رسیدن به متحد جدید آسیایی اش ، ایران ، دست می یافت شاید اکنون سرنوشت دیگری برای مردم ایران زمین رقم می خورد . می تونید در این زمینه هم نظرتونو بفرمایین ( من آدم نقدپذیریم ! ) . با این اوصاف اگر چه خودم آدمی به شدت پیگیر سیاستم ، اما حاضر نیستم که وبلاگ خودمو که درباره زیباترین و لطیف ترین هنر دنیاست ، به آلودگیهای دنیای سیاست آغشته کنم . اما اگه دوست داشتین در این مورد هم نظر بدین من در خدمتتونم . خلاصه هایل هیتلر ! ( یکی ازدوستان گفت چرا هایل هیتلر ؟ گفتم هایل آلمانیشه  ) 

 

 

راستی از هفته آینده میخوام در مورد بهترین فیلم ایرانی تمام عمرم ، " شوکران " ساخته بی نظیر " بهروز افخمی " بحث کنم و دوست دارم با هم تجربه ها و لذتهای وصف ناپذیری را که با سکانسها ، پلانها و نماها ، دیالوگها ، بازیهای عالی و خیلی نکات ریز و درشت آن داشته ایم به اشتراک بگذاریم . این هفته منتظر نوشته ها و مطالبتون درباره این شاهکار سینمای ایران هستم . لطف کنید مطالبتونو ارسال کنین تا به اسم خودتون در وبلاگ بذارم. منتظر نوشته ها و نظراتتون در این زمینه یا هر زمینه ی مورد دلخواهتون در رابطه با هنر والای سینما هستم . با تشکر . سعی می کنم سریعتر وبلاگ رو آپدیت کنم .
+ نوشته شده توسط امیررضا نوری پرتو در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 و ساعت 16:0 |
با سلام خدمت همه دوستان عزیز . دوست داشتم که زودتر آپدیت می شدم اما چون قصد دارم  کتابی در رابطه با فیلم  " هفت " اثر درخشان و پرمایه دیوید فینچر کبیر بنویسم و فعلا در حال نت برداری و یادداشتهای اولیه و تحلیل سکانسهای فیلم هستم  ( البته فکر کنم که حالا حالاها کار داشته باشم ) این بود که کمی دیر شد . خلاصه معذرت می خوام . البته شایان ذکر است که یه جور بی حوصلگی که گریبان بسیاری از ما را در این جامعه شلوغ و پر دردسر گرفته در من رخنه کرده وهر کاری می کنم نمیتونم از شر این تنبلی ( که اتفاقا یکی از هفت گناه کبیره است )  خلاصی پیدا کنم .  

یه نقد بر فیلم  " میم مثل مادر " نوشته ام که با خودم گفتم بذارمش تو وبلاگ تا دوستان بخونند و اگه نظری داشتند بفرمایند . 

 گ مثل گلشیفته !

 

ژانر ملودرام از ابتدای پیدایش سینما در جهان همواره مورد توجه اهل فن و تماشاگران بوده است ؛ در واقع به جرات می توان گفت که ملودرام از قدیمی ترین و محبوب ترین ژانرهای سینمایی است . سابقه ملودرام در سینمای ایران هم به سالهای دور و در بدو پیدایش آن باز می گردد و پرآوازه ترین کارگردانان ایرانی ، حتی برای یکبار هم که شده ، توانائی های خود را در این ژانر محبوب محک زده اند .

رسول ملاقلی پور ، یکی از محبوب ترین کارگردانان سینمای دفاع مقدس است که علاقه مندان سینما ، خاطرات خوبی را با برخی از فیلمهای او از قبیل سفر به چزابه ، نجات یافتگان ، نسل سوخته و مزرعه پدری داشته اند . او این بار توانایی های خود را در حیطه ملودرام و با فیلم  " میم مثل مادر " در بوته آزمایش قرار داده و می توان گفت که تا حدود زیادی موفق بوده است ؛ شاهد این مدعا را می توان استقبال بی نظیر تماشاگران از این فیلم و همراهی نسبی منتقدان دانست .

ملاقلی پور که فضای اغلب فیلمهایش از عصبیت و روح سرکشی و پرخاشگری پر بوده ، این بار خمیر مایه فیلم خود را بر پایه احساساتگرایی بنا نموده و حتی در بعضی از سکانسهای آن ، فیلم را به مرز سانتی مانتالیسم کشانده است . البته تجربه بالای خود را در خلق سکانسهای کوبنده و تاثیر گذار به کار برده و همین امر باعث شده که فیلم از تبدیل شدن به به یک ملودرام اشک انگیز آبکی به دور شود .

فیلم داستان یک زن به نام سپیده ( گلشیفته فراهانی ) است که در جریان بمباران سردشت ، شیمیایی شده و حالا پس از چند سال در حین بارداری متوجه می شود که کودکی که قرار است از او به دنیا بیاید ، ناقص و معلول خواهد شد و لذا همسر او سهیل کاویانپور ( حسین یاری ) که یک دیپلمات است و آینده شغلی خود را در نظر دارد ، او را مجبور می کند تا فرزندشان را سقط کند ، اما کودک به دنیا می آید و سهیل ، سپیده و فرزند معلول خود ، سعید ( علی شادمان ) ، را ترک می کند . سپیده با هر مشقتی است ، سعید را بزرگ می کند و به او موسیقی می آموزد. اما حالش در اثر استنشاق گاز خردل رو به وخامت می رود و این در حالیست که سهیل پس از سالها به سراغ آن دو می آید و ...  

 

   

 

ملاقلی پور تا آنجا که توانسته احساسات تماشاگران را نشانه گرفته و این را می توان از صورتهای خیس از اشک تماشاگران در هنگام خروج از سینما به عینه مشاهده کرد .

فیلمنامه فیلم  ، از منطق داستانی مخدوش و نه چندان پرمایه ای برخوردار است . اتفاقات و تصادفاتی نه چندان کم که ردپای آن را می توان در سینمای بالیوود و فیلمفارسی های خودمان یافت ، در جای جای فیلم به چشم می آید . دختری در آسایشگاه کودکان معلول به طور تصادفی ، نام پدر سعید را در روزنامه می بیند . سعید با مرد ارمنی نجار ( با بازی خوب جمشید هاشم پور ) که در روبروی منزلشان و در دخمه ای به کار پرداخت چوب مشغول است ، همدم و همراز است و اتفاقا دختر روبیک نجار ، که معلول است و پدر از سرنوشتش بی اطلاع می باشد ، در همان آسایشگاهی است که سعید و سپیده به آنجا رفت و آمد دارند . سعید در جریان فرار خود از خانه ، با دختر ولگردو خیابانی آشنا می شود که تصادفا نام فرشته دارد و البته نام او را سعید براساس ذهنیت قبلیش از گفته های مادربزرگش به طور اتفاقی درست حدس می زند . سهیل هنگام مطالعه روزنامه تصادفا خبر کنسرت بچه های آسایشگاه را در روزنامه مشاهده می کند . این تصادفات اعتبار فیلمنامه را مخدوش ساخته است و همانند شخصیت پردازی های نه چندان قوی فیلمنامه ، به عنوان پاشنه آشیل فیلم خودنمایی می کنند . به جز شخصیت پردازی سپیده و تا حدودی سعید و سهیل ، سایر شخصیتها یا تنها نظاره گر وقایع و مصائب مادر و فرزند هستند و یا به عنوان وصله ای ناجور قابل حذف می باشند . شخصیت روبیک را می توان به راحتی حذف نمود ، بی آنکه خللی در پیشبرد قصه به وجود بیاید و تنها بازی خوب جمشید هاشم پور است که این کاراکتر را قابل تحمل کرده است . ملاقلی پور با خلق این شخصیت قصد داشته تا ادای دینی به حضور اقلیت های دینی در هشت سال جنگ تحمیلی کرده باشد ، اما باید این نکته را مدنظر قرار داد که رعایت اصول درام ، پردازش قوی شخصیتها و چینش صحیح آنها در دل قصه ، مهمترین نکات و قواعد فیلمنامه نویسی است . حضور آن زن خیابانی هم که پیش از این ذکر آن رفت ، مفهوم مورد نظر ملاقلی پور را به شکلی سطحی منتقل می کند . شخصیت سهیل کاویانپور هم چندان قوی و به یاد ماندنی نشده و این بازی خوب حسین یاری است که آن را از از تک بعدی شدن و منفی جلوه دادن دور کرده است . شخصیت سهیل ، به نوعی تداعی کننده شخصیت به یاد ماندنی " محمود بصیرت " ( فریبرز عرب نیا ) در " شوکران " شاهکار بهروز افخمی است . البته تمرکز کارگردان/فیلمنامه نویس بر شخصیت سپیده ، سهیل را از نظر جزییات و ریزه کاری های شخصیت در جایگاهی بسیار پایین تر از محمود بصیرت قرار داده است . شخصیت فرزانه ( دوست سپیده با بازی سحر دولتشاهی ) ، جوان عاشق سپیده ( امیر حسین صدیق ) و مادر سپیده ( شراره دولت آبادی ) ، کاراکترهایی خنثی به نظر می آیند .

فیلم البته دارای صحنه های کلیدی و تاثیر گذاری است که از آن جمله می توان به ملاقات دوباره سپیده با سهیل پس از ده سال ، سکانسهای کودک در حمام و سپیده در حجره داروفروشی اشاره کرد . نمی توان از " میم مثل مادر " سخن گفت اما به فیلمبرداری چشمگیر شاپور پورامین اشاره نکرد . نورپردازی های فوق العاده ، بالاخص نورپردازی گرم خانه سپیده ، قاب بندی های صحیح و حرکات به موقع و موزون دوربین از شاخصه های کار پور امین است .

و اما باید به حضور فردی اشاره کرد که اگر به جای او شخص دیگری در فیلم حضور داشت ، " میم مثل مادر " فیلم دیگری شده بود و زحمات کارگردان ، فیلمبردار ، آهنگساز و بازیگران به بار نمی نشست . " گلشیفته فراهانی " گوهر درخشانی است که بر پیشانی فیلم می درخشد . بازی درخشان او در فیلمهای " درخت گلابی " ، " بوتیک " و " اشک سرما " در یاد و خاطره همه سینما دوستان باقی مانده است و اینک او با " میم مثل مادر " برگ برنده خود را رو کرده است و بی اغراق باید گفت نه تنها یکی از بهترین بازی های چند سال اخیر را ، بلکه یکی از به یادماندنی ترین بازی های تاریخ سینمای ایران را ایفاگر بوده است . شخصبت پردازی خوب کاراکتر سپیده را گلشیفته فراهانی با شاخ و برگ دادن و بخشیدن جزییات خیره کننده ، به شخصیتی بدل ساخته است که به شدت همدلی تماشاگر را بر می انگیزد . فراهانی چنان بر نقش مسلط است که گذر سالها را علیرغم چهره پردازی ضعیف فیلم ، به خوبی به تماشاگر منتقل می کند . در صحنه ای که او قصد کورتاژ فرزندش را دارد ، در حالیکه آمپول به خود تزریق کرده و تلوتلو می خورد و خود را به در و دیوار می کوبد ، دستش به میز تلفن برخورد می نماید و همه چیز واژگون می شود و او در آن حال عجیب یک دفعه با حالتی طبیعی و به دور از فیگورهای نمایشی داد می زند : " وای...! وای ... ! " که نمونه ای خوب از رعایت ریزه کاری ها از سوی فراهانی در بازی خود است . یا می توان به لبخند تلخ او به فرزانه در سکانسهای آخر اشاره کرد ، وقتی پی می برد این فرزانه بوده که به اشتباه ماسکهای ضد شیمیایی را برداشته و سبب شیمیایی شدن او گشته است . همچنین می توان از بازی زیبای دستش با شال بر سرش در هنگام تمرین موسیقی با بچه های آسایشگاه و یا نحوه ادای جمله  " می خوام ببینم بچه ام درد میکشه ؟ " در حضور خانم دکتر نام برد که حسی دلنشین و برانگیزاننده در بیننده ایجاد می سازد . اما قطعا اوج فراهانی در سکانسی است که سهیل پس از ده سال پا در خانه سپیده می گذارد ؛ در عین حال که در آشپزخانه بغض فروخورده خود را بیرون می دهد و می گرید و جنبه احساسات گرایانه  یک زن را به خوبی نمایان می سازد ؛ اما لحظاتی بعد با افتخار از فرزندشان صحبت می کند و همسرش را که هنوز نمی تواند سعید را بپذیرد ، مورد نکوهش و ملامت قرار می دهد و با تاکید بر واژه " خونه من " او را از خانه خود می راند . با این اوصاف بی شک می توان نیمی از موفقیت فیلم را به پای " گلشیفته فراهانی " نوشت .

بیست و دو سال از اولین ساخته رسول ملاقلی پور ، نینوا ، می گذرد و قطعا او اکنون پس از ساخت پانزده فیلم سینمایی بلند به پختگی و تجربه کافی برای هدایت و کارگردانی یک فیلم رسیده و آنرا می توان از لابلای بسیاری از پلانها و نماهای آخرین اثرش به وضوح مشاهده نمود . اثری که اگر ملاقلی پور در بعضی از سکانسها به ورطه اغراق و سانتی مانتالیسم نمی کشاند ، شاید جز آثار به یاد ماندنی سینمای ما می شد .  

 

اگه نظری در مورد این نقد یا این وبلاگ دارین حتما بفرمایید . در ضمن دوستان اگه نقد و یا نوشته ای در مورد فیلمهای روز سینمای ایران و جهان و یا حتی در مورد فیلمهای به یاد ماندنی و خاطره انگیز سالیان دور و نزدیک سینما دارند می تونن ارسال کنن تا به نام خودشون در وبلاگ قرار داده بشه . باز هم ممنون از حسن توجه شما عزیزان به این وبلاگ .

+ نوشته شده توسط امیررضا نوری پرتو در جمعه بیست و دوم دی 1385 و ساعت 9:42 |

با سلام خدمت همه دوستان و سروران عزیز . امیدوارم که همیشه درپناه یزدان پاک سلامت و تندرست باشید . من یک عاشق و دیوانه سینما هستم و هدفم از راه اندازی این وبلاگ اینست که بتوانیم در یک محیط مجازی تجربه هایمان را در زمینه دلنشین ترین و زیباترین هنر از هنرهای هفت گانه را به اشتراک بگذاریم .

بهتره که اول خودمو خدمت آن دسته از دوستان که با حقیر آشنایی ندارند معرفی کنم . قبلش باید بگم که با اجازه تون سعی دارم مطالبم به زبان محاوره ای باشه تا دوستان احساس راحتی بیشتری با این وبلاگ داشته باشند. 

من امیررضا نوری پرتو ۲۵ ساله از تهران هستم . رشته تحصیلی من مهندسی برق ( قدرت ) است . فارغ التحصیل ازدانشگاه آزاد واحد تهران جنوب که قریب به دو ماه و نیمه که خدمت سربازیم تموم شده و الآن کماکان بیکار هستم !  اما سعی میکنم که وقتم مرتب پر باشه. مطالعه و نوشتن بالاخص نوشتن فیلمنامه و دیدن فیلم اکثر اوقات منو پر کرده و به قول معروف دارم حال میکنم!

نمیدونم از کجا باید شروع کنم اما باید بگم من از ۵-۴ سالگی که خودمو شناختم فیلم دیدن و سینما رفتن رو هم آموختم . پدر و مادرم از همون اوان کودکی منو به سینما می بردند . نمیتوان عاشق سینما بود اما از خاطرات خوب لحظاتی که در سنین خردسالی و در سالن تاریک سینما با اشتیاقی آمیخته به کمی تعجب به پرده نقره ای چشم دوخته بودیم سختی به میان نیاورد . از اولین فیلمهایی که در سالن تاریک سینما بر پرده دیدم و لحظاتی از آنها را در پس ذهن خاک خورده ام به یاد دارم میتونم به تاراج ( ایرج قادری ) - تشریفات ( مهدی فخیم زاده ) - شب شکن ( خسرو ملکان ) - شهرموشها ( مرضیه برومند و محمد علی طالبی ) اشاره کنم که البته بعدها بارها این فیلمها را بر صفحه تلویزیون دیدم اما باید بدون تعارف گفت که دیدن فیلم در سالن تاریک سینما و هم نفس شدن با تماشاگرانی که در اطرافت نشسته اند و شریک شدن در احساسات آنها تجربه ای معرکه است ( این اصطلاح معرکه مال امیر قادری عزیزه ! ) که به نظر من هر کسی لیاقت لذت بردن از اونو نداره . از همون موقع تاکنون سینما رفتن برای من به یک عادت و حتی یک آیین تبدیل شده .

مجله سینمایی مورد علاقه ام ماهنامه وزین  " فیلم "  است . هر چند که هفته نامه سینما و ماهنامه دنیای تصویر و صد البته ماهنامه پر محتوا و تازه پا " فیلم نگار " رو هم جمع می کنم و میخونم و کسب تجربه می کنم . اما حالی رو که در این سالها با مجله فیلم کرده ام بسیار وصف ناپذیره . یادمه که هنوز به مدرسه نرفته بودم مادرم مجله فیلم می خرید و می خواند و من که سواد درست و حسابی نداشتم عکسهای مجله رو نگاه می کردم و با دیدن عکس فیلمهای ایرانی که بر پرده سینما دیده بودم و فیلمهای بزرگ تاریخ سینما که آن زمان بر روی نوارهای ویدیویی می دیدیم ( یادش به خیر) سر ذوق می آمدم و سعی میکردم به ذهن کوچکم فشار بیارم که این تصویر مال کدوم صحنه فیلم است . البته بعدها به دلایلی بسیاری از آن شماره های مجله از بین رفت ( هر چند که سالیان بعد خیلی از آن شماره ها رو تونستم دوباره به دست بیارم ) اما از اواخر دوره دبستان و اوایل دوران راهنمایی بود که شروع به جمع آوری مجله کردم و کم کم با نوشته های اساتید منتقد نویسنده درمجله آشنا شدم و نوشته هاشونو دنبال کردم . خاطرات خوبی که با نوشته های حمیدرضا صدر -احمد طالبی نژاد - هوشنگ گلمکانی - مجید اسلامی - مسعود مهرابی و سایر دوستان منقد داشتم خاطراتی است که همواره نزد خود به یادگار دارم و با مرور آنها کیف می کنم .  بین نویسنده های جوان و پویای مجله هم میتونم به امیر قادری عزیز و نیما حسنی نسب گرامی ( واژه خوب دیگه ای به ذهنم نرسید ) اشاره کنم که مرتب نوشته هاشونو - چه در سایتشون باشه و چه در هر مجله ای - دنبال می کنم .

هدفم از راه اندازی این وبلاگ مروری بر آثار روز سینمای ایران و جهان است و نیز شریک نمودن شما دوستان عزیز در یادآوری لحظات خوبی که با فیلمهای بزرگ سینمای ایران و جهان داشته ام که مطمئنم بسیاری از اون فیلمها فیلمهای کالت و مورد علاقه شما نیز هستند. شایان ذکر است من آدمی به شدت نوستالژیک هستم و اصولا با گذشته ها بیشتر حال می کنم !  خیلی خوشحال میشم که عنایتی نسبت به این وبلاگ داشته باشین و تجربیات و خاطرات خوبی که با سینما داشته اید را به در اینجا به اشتراک بگذارید تا به پربارتر شدن هر چه بیشتر این وبلاگ کمک بشه . اگه وقت و حوصله باشه ( غرولندی که الآن همه می کنند و مقداری از آن هم به تنبلی ما بر میگرده )  سعی میکنم که با فواصل زمانی کم وبلاگ رو آپدیت کنم . 

+ نوشته شده توسط امیررضا نوری پرتو در یکشنبه هفدهم دی 1385 و ساعت 8:5 |