«یکه تازی قهرمان آمریکایی در پایان جهان»*
(نگاهی به فیلم «2012» ساختۀ رولند امریش)
با پیشرفت تکنیک های سینمایی در سه دهۀ اخیر ساخت فیلم های ژانر علمی/ تخیلی با پشتوانه ای بهتر و کمیت رو به افزایشی دنبال شده و آثار موفق در این زمینه نه در میان تماشاگران غربی بلکه در بین همۀ سینمادوستان جهان هواداران پَر و پا قرص خود را یافته اند و گاه حتی رکوردهای فروش جهانی را نیز جابه جا کردها ند. در زمینه تولید افسانه های سینمایی علمی، نام «رولند امریش» در بالاهای فهرست فیلم سازان موفق این ژانر در دو دهۀ اخیر قرار می گیرد. فیلم های او در نزدیک به پانزده سال گذشته همواره از آثار پُرهزینه و البته پُرفروش سینمای هالیوود به شمار می آیند. همین موضوع سبب شده که نام امریش به عنوان یک فیلم ساز که می تواند سرمایه گذاری های کلان و گاه چند صد میلیون دلاری کمپانی های بزرگ هالیوودی بر فیلم های پُرزرق و برق را بازگرداند، شناخته شده باشد. «روز استقلال» (1997)، «گودزیلا» (1998)، «میهن پرست» (2000)، «روز پس از فردا» (2004)، «10000 سال پیش از میلاد» (2008) از زمرۀ فیلم های موفق رولند امریش در گیشه بوده اند که همگی شان به جز «میهن پرست» در ژانر علمی/ تخیلی طبقه بندی می شوند. «2012» جدیدترین دست پخت امریش در زمینۀ این گونۀ سینمایی است که همانند دیگر آثار اخیر او گیشۀ بسیار موفقی نه در بازار آمریکای شمالی که در سرتاسر جهان داشت. نکتۀ جالب توجه این که برای نخستین مرتبه در کارنامۀ سینمایی امریش بخش زیادی از منتقدان فیلم او را پسندیده اند و همۀ ویژگی های چشمگیر اثرش را تنها به خوب از کار درآمدن صحنه های عظیم رایان های خلاصه نکرده اند.
داستان «2012» ریشه در باوری دارد که از دل فرهنگ قوم باستانی مایا و تقویم آن ها سرچشمه می گیرد و بی شک مطرح شدن آن می تواند دل خیلی از تماشاگران امروزی را بلرزاند. اینکاها در زمان تمدن خود در سالها پیش از میلاد مسیح تقویمی را طراحی کرده اند که دقت فراوانی دارد و روزی را در هزاران سال بعد به عنوان آخرالزمان در نظر گرفته اند که با 21 دسامبر سال 2012 برابری می کند. در فیلمِ رولند امریش نیز به این موضوع اشاره ای می شود و البته سکانس های افتتاحیه از سال 2009 شروع می شود که دانشمندی جوان و سیاهپوست به نام دکتر آدریان هلمسلی (چیوِتِل ادیوفور) از طریق یکی از دوستان هندی تبارش متوجه می شود که هستۀ زمین به شکلی تعجب برانگیز در حال گرم شدن است و این گرما به زودی به لایه های سطحی و پوستۀ زمین سرایت خواهد کرد و سبب نابودی جهان خواهد شد.
همانطور که دیده ایم و شنیده ایم این روزها در رسانه های ما دربارۀ اوانجلیستها (مسیحیان صهیونیست) و نفوذشان در صنعت سینمای هالیوود زیاد صحبت می شود و بخش جالب توجهی از اندک سمینارهای سینمایی دولتی برگزار شده در طول سال به این موضوع اختصاص داده شده است. اوانجلیستها به آرماگدون (جنگ آخرالزمان)، نجات 144000یهودی به دست مسیح و ایجاد زندگی دوباره در زمین و حکومت هفت هزارسالۀ مسیح باور دارند. اگر بخواهیم از این دید به «2012» نگاه کنیم، می توان گفت فیلم امریش بسیاری از ویژگی های اصلی این باور را در خود گنجانده و مثل خیلی از فیلم های مشابه در سال های اخیر که به این انگاره های آپوکالیپتویی دامن زده اند (که ردپایش را حتی می شد در انیمیشن درخشانی همانند «وال. ای» جست و جو کرد)، به آسانی قابل بررسی است؛ از کاراکتر آن خبرنگار انجیلی، چارلی فراست (وودی هارلسون) گرفته که باورهای جالب او در قالب یک کلیپ برای قهرمان داستان نمایان می شود تا حرکت سفینۀ نجات (که یک کشتی نوح مدرن است) از قلۀ اورست (در باور تاریخ عبری، یهودیان در آخرالزمان به بالای بلندترین نقطۀ جهان خواهند رفت) و در پایان پهلو گرفتن در ساحل آرامش پس از آن که تمام دنیا به زیر آب رفته است و باقی ماندۀ نسل انسان ها در روز بیست و هفتمِ ماه نخست از سال صفر در جایی در آفریقا پیاده می شوند.
اما اگر بخواهیم «2012» را از دید تکنیکی و روایی بررسی کنیم، مطابق انتظاری که از چنین فیلم هایی داریم، باید گفت جنبه های دیداری و تکنیکی فیلم بر کیفیت روایت دراماتیک آن و دیگر جزییات روایی اش می چربد. روند اتفاق های دراماتیک داستان با وجود چینش درست شان در خط قصه، با توجه به پیش زمینۀ ذهنی تماشاگر از فیلم هایی این چنینی، درست مطابق الگوهای امتحان پس داده پیش می روند و شکلی تازه و نوآورانه ندارند و حتی در جاهایی از دید منطقی با کاستی هایی نیز روبه رو هستند؛ برای نمونه معلوم نمی شود که چرا نیمکرۀ غربی زمین که مکان زندگی قهرمانان داستان است، خیلی زودتر از جاهای دیگر به نابودی کامل می رود؛ اما جایی همانند چین که قرار است فصل نفس گیر پایانی در آن اتفاق بیفتد، دیرتر از سایر مکان ها گرفتار زمین لرزه و آتشفشان و سونامی می شود.
در این میان کاراکترهایی که هم پیش برندۀ اتفاق های دراماتیزۀ داستان فیلم هستند، فراتر از همان تیپ های مشهور و تک بعدی فیلم های حادثه ای و تخیلیِ مشابه ترسیم و پرداخت نشده اند. قهرمان داستان کرتیس جکسون (جان کیوزاک) یک نویسندۀ گمنام و بدشانس است که در زندگی شخصی اش شکست خورده و در زمینۀ کاری نیز آدم چندان موفقی نیست. تنها کمتر از پانصد نسخه از کتاب کرتیس در زمینۀ زندگی در سفینۀ آتلانتیس به فروش رفته و او اکنون رانندۀ یک میلیاردر روسی به نام یوری کارپُف (زلاتکو برویچ) است. اما همین شخصیت به ظاهر ساده در جریان ماجراهای نفس گیری که از سر می گذراند یکباره تا مرز یک منجی بشری نیز پیش می رود و در پایان و در حالی که چیزی به برخورد سفینه با قلۀ اورست باقی نمانده، او به شکلی حیرت آور برای دقیقه هایی به زیر آب می رود و چرخ دنده های درب عظیم سفینۀ نجات را آزاد می کند و مانع از ورود آب های حاصل از سونامی های بزرگ به داخل سفینه می شود و به شکلی کلیشه ای و در حالی که همه از صفحۀ مانیتور شاهد شجاعت بی همتای او و البته نگران حالش هستند، همانند قهرمانی رویین تن بر تصویر مانیتور ظاهر می شود و از زنده ماندن اش فریاد شادی در میان بازماندگان انسانی به هوا می رود. دیگر کاراکترها و نوع رابطه ها و کنش هایی که فیلم نامه نویسان اثر (هارالد کلوزر و رولند امریش) برای آنها ترسیم کرده اند، وضعیت مشابهی دارند؛ برای نمونه گوردون (توماس مک کارتی) که قرار است با کیت (آماندا پیت)، همسر سابق کرتیس، ازدواج کند سرنوشت اش با کرتیس گره می خورد و به طور اتفاقی و دست بر قضا کمک خلبانی نیز بلد است تا کرتیس و خانواده اش را از مهلکۀ آخرالزمانی در کالیفرنیا و دیگر جاها بیرون بیاورد و زمانی که قرار می شود در آینده قهرمان فیلم در آغوش خانواده اش به زندگی دوباره بر زمین بازگردند و جزء کسانی باشند که نسل بشر را حفظ کنند، او به شکلی به ظاهر منطقی (اما در حقیقت بچه گانه) از گردونۀ مناسبات داستانی حذف می شود و در راه کمک به کرتیس در سفینه کشته می شود تا کرتیس بتواند خانواده اش را پیرامون خود گرد آورد. یا می توان به شخصیت رییس جمهور آمریکا (با بازی دنی گلاور) اشاره کرد که جدا از سیاهپوست بودن اش (تعریف چهره ای جدید و متفاوت در سینمای هالیوود از سیمای مرد نخست دولت آمریکا که در دنیای واقعی نیز با روی کار آمدن باراک اوباما همین هدف در رسانه ها دنبال می شود)، او سیمایی شعاری از خود به مخاطب نشان می دهد که از دید انگیزه های دراماتیک هیچ گونه توجیه منطقی ندارد؛ در حالی که رییس جمهور توماس ویلسون می تواند همانند دیگر دولت مردان کشورهای جهان سوار بر سفینه شود و کمکی از دست او برنمی آید، او می ماند و با دیگر ساکنان کشورش به زیر آب می رود و البته پیش از آن او را در میان مردم مصیبت زده می بنییم که با آنان در حال همدردی است و این را هم جز به بازی گرفتن احساسات تماشاگر، آن هم به دم دستی ترین شکل ممکن، نمی توان تعریف و توجیه کرد. هنوز یادمان نرفته است که رییس جمهور آمریکا در فیلم «روز استقلال» (از دیگر ساخته های امریش) خود سوار بر هواپیما شد و در صدر ناوگان هوایی ایالات متحدۀ آمریکا به جنگ موجودات فضایی رفت.
همچنین باید به کاراکتر آدریان هلمسلی اشاره کنیم که از ابتدا تا پایان چیزی بیش از تیپ آشنای یک دانشمند دلسوز تصویر دیگری از خود ارائه نمی کند و بود و نبودش بر روند اتفاق های اصلی فیلم تأثیر چندانی نمی گذارد. صحبت ها و شعارهای چندخطی و احساس گرایانۀ هلمسلی در سفینه برای راه دادن مردمی که پشت در گرفتار شده اند، مطابق پیش بینی مخاطب بر بزرگترین دولت مردان جهان تأثیر می گذارد و زمینه را برای بروز اتفاق های بعدی و دلاوری های قهرمان فیلم (کرتیس جکسون) فراهم می کند. البته در برابر این شخصیت های تکبعدیِ خوب، کاراکترهای قالبی منفی نیز وجود دارند تا آن کشمکش دراماتیک لازم شکل بگیرد؛ از جمله کارل آنیوزِر (اولیور پِلَت)، مشاور رییس جمهور گرفته که برخلاف هلمسلی به نجات عامۀ مردم توجهی ندارد و در پایان و در برابر شجاعت کرتیس جکسون در عمل به حاشیه رانده و به ناظری خاموش تبدیل می شود یا شخصیت یوری که حتی به معشوقه اش پشت می کند و در ادامه نیز جان خودش را از دست می دهد و در حقیقت به سزای اعمالش می رسد تا همه چیز مطابق سلیقه و خواست مخاطب پیش برود!
* پی نوشت: این یادداشت را برای سایت «سیمافیلم» نوشته ام.



