بیزحمت همان کتاب را بخوانید!
یادداشتی بر فیلم «شیاطین و فرشتگان» ساختۀ ران هاوارد
1-پدیدۀ اقتباس در سینما، قدمتی همپا با حیات خودِ سینما دارد. خیلی از آثار درخشان تاریخ سینما که هنوز هوادارانی پَر و پا قرص دارند، گرتهبرداریهایی هوشمندانه از متون ادبی یا نمایشیِ شناختهشده بودند که البته به مدد تسلط بیچون و چرای سازندگانشان بر مدیوم سینما و نیز شناخت این قبیل فیلمسازان از بهکارگیری مؤلفههای نمایشی و ترکیب آنها با روح حاکم بر منبع ادبی آثار، توانستهاند هویتی مستقل داشته باشند و در حافظۀ ماندگار تاریخ سینما جایگاهی درست و حسابی برای خود دستوپا کنند.
2- دن براون نامی است که در سالهای اخیر بارها و بارها شنیدهایم؛ نویسندهای که با چهار اثر خود توانست رکوردهای فروش کتاب را در سراسر جهان جابهجا کند که مشهورترینشان- رمز داوینچی- در ایران تا چاپ دوازدهم پیش رفت و کلی هم طرفدار پیدا کرد. دن براون در «شیاطین و فرشتگان» و «رمز داوینچی» یکراست به سراغ مقولههای فرقهای در دین مسیحیت رفته (که در هر دو آثار مشترک است) و البته تلاش کرده میان علم و دین (که نمادش کلیسای کاتولیک است) پُلی هم بزند (که در «شیاطین و فرشتگان» این موضوع نمود بیشتری دارد) و سبب آشتی دوبارۀ میانشان شود. دن براون نویسندۀ هوشمندی است؛ از این دید که رگ خواب مخاطباناش را خوب بلد است؛ مخاطبانی که در هزارۀ سوم در کانون هجوم سرسامآور محصولات رسانهای قرار گرفتهاند و کمتر مجالی برای رفتن به سمت و سوی اندیشه و مطالعه دارند. ریتم و سبک نوشتاریاش به گونهای است که خیلی آسان میتوان حدس زد که او از همان ابتدا چشم به سینمای هالیوود و اقتباسهای پُر زرق و برق و نان و آبدارش داشته است. با این وجود نمیتوان منکر این موضوع شد که کتابهای دن براون، آثاری نفسگیر و جذاب هستند که خواننده را تا پایان به دنبال خود میکشند و البته از پیچوخمهای درگیرکنندۀ داستانی نیز بیبهره نیستند و هر مخاطبی را با هر سطح سلیقهای راضی نگاه میدارند.
3- ران هاوارد کارگردان موفق دو دهۀ اخیر هالیوود که کارش را از 1969 و با ساخت فیلمهای تلویزیونی آغاز کرده و برای «ذهن زیبا» (2001) اسکار بهترین کارگردانی را از آنِ خود کرد و دیگر فیلمهایش نیز همواره با استقبال خوب منتقدان و تماشاگران روبهرو شده، در سال 2006 کارگردانی اقتباس سینمایی از «رمز داوینچی» را بر عهده گرفت و با اینکه حاصل کارش چنگی به دل نمیزد، اما مطابق انتظارها فیلماش فروش چشمگیری را در گیشه تجربه کرد. با وجود اینکه «رمز داوینچی» موفقیتی هنری برای ران هاوارد در پی نداشت، اما باز هم مسؤولین استودیو کلمبیا به او اعتماد کردند و اقتباس سینمایی از یکی دیگر از آثار دن براون که در مقایسه با «رمز داوینچی» بستر داستانی جذابتری هم دارد، را به او سپردند. «شیاطین و فرشتگان» برای هاوارد که سال گذشته با فیلم خوب «فراست/ نیکسون» نام خود را بر سر زبانها انداخت، میتوانست ادامهای بر کارنامۀ موفقاش باشد؛ اما باید پذیرفت که «شیاطین و فرشتگان» همانند «رمز داوینچی» کاستیهای فراوانی دارد و نمیتواند علاقهمندان به کتاب دن براون را راضی نگاه دارد. فروش فیلم تا این روزها در بازار آمریکای شمالی پایینتر از انتظار بوده است (در حدود صد و پنجاه میلیون دلار) و البته در بازارهای جهانی وضعیتاش کمی بهتر است؛ با این وجود میتوان از روی استقبال تماشاگران هم حدس زد که «شیاطین و فرشتگان» انتظارها را، حتی در میان عامۀ سینماروها، برآورده نکرده است.
4- بزرگترین مشکل «شیاطین و فرشتگان» به فیلمنامهاش مربوط است. دیوید کوئپ و آکیوا گلدزمن که چهرههای شناختهشدۀ هالیوودی در عرصۀ فیلمنامهنویسی هستند، بیش از اندازه خود را مقید کردهاند که به کتاب دن براون وفادار بمانند. در حالیکه چه در «شیاطین و فرشتگان» و چه در «رمز داوینچی» براون بیش از اندازه به پیچشهای داستانی روی آورده که بیشک در محدودۀ یک رمان جواب میدهد، اما پاسخگوی ظرفیت یک فیلم سینمایی نیست. به فیلم «رمز داوینچی» این ایراد وارد بود که به دلیل دادههای فراوان و لازمی که باید به تماشاگر ارائه میشد (اطلاعاتی که در کتاب هم آمده بود)، فیلم به دامان زیادگویی افتاده و برخلاف انتظارها ریتم مناسبی ندارد و در برخی بخشهای اثر ساکن بودن داستاناش تماشاگری که لذتی همپای لذت خواندن کتاب را میخواهد، را آزار میدهد. اما «شیاطین و فرشتگان» مسیری معکوس را پیموده است و البته آنقدر در این راه افراط کرده که از آنسوی پشت بام افتاده است! در اینجا ریتم فیلمنامه سرعتی سرسامآور دارد و توالی اتفاقها به اندازهای است که حساب کار از دست تماشاگری که کتاب را نخوانده است و پیشزمینۀ ذهنی ندارد، خارج میشود. به همین دلیل تعلیق و هیجانی که باید به تماشاگر منتقل شود، آن تأثیر لازم را ندارد و مخاطب تنها با دادهها و اتفاقهایی روبهروست که گرچه جذاب هستند، اما هیچیک عمق ندارند؛ در صورتیکه همین روند در کتاب دن براون به دلیل باز بودن دست نویسنده برای توضیح صحنهها و حالتها و درونیات کاراکترها توی ذوق نمیزند و حتی جذاب نیز است.
5- پروفسور رابرت لانگدون (تام هنکس) اینبار هم قهرمان داستان است. او به واتیکان فرا خوانده میشود و در کنار زنی فیزیکدان به نام ویتوریا وترا (آیلت زورر) تنها چند ساعت مهلت دارد که بزرگترین مرکز اعتقادی مسیحیان را از خطر یک انفجار بزرگ و ویرانکننده نجات دهد. با اینکه خط داستانی فیلم پیرو روند روایی کتاب است و پتانسیل ابتدایی را برای جذب مخاطب عام دارد، اما کاراکترها مجالی برای عرضاندام پیدا نمیکنند. در اینجا رابرت آنقدر مکانهای مخفی را خوب و سریع حدس میزند و دست تروریستها را خوب میخواند که تماشاگری که با فضای کتاب دن براون آشنا نیست، انگشت به دهان میماند که این پروفسور همهفنحریف چه نابغهای است! در حالیکه در کتاب «شیاطین و فرشتگان» به دلیل بهرهمندی نویسنده از فرصت کافی برای توضیح موضوعهای مرموز و پیچیده و نمادهای تاریخی و مذهبی، مخاطب در کنار پیگیری داستان، از دادههای ریز و درشت و لازمی نیز بهرهمند میشود که در فیلم به دلیل بالا بودن حجم این دادهها، تلاش فیلمنامهنویسان برای فشردهکردن آنها و نیز حفظ وفاداری به کتاب تا اندازهای عقیم مانده است. ایدۀ لاییک بودن پروفسور در ابتدای داستان (من ضدکاتولیک نیستم... ضد وحشیگری هستم...) و تغییر نسبی روحیاش در پایان داستان- جایی که تام هنکس میکوشد حیرت خود را نشان دهد و میگوید: «باور نمیکنم خدا منو فرستاده»- که قرار است تردید پروفسور لانگدون را در باورهایش حس کنیم، نچسب است؛ چون تماشاگر فرصت کافی نداشته تا به این شخصیت نزدیک شود و همراه با او در دل این اتفاقها باشد و آهستهآهسته تغییر باورهای اعتقادی پروفسور را درک کند. تام هنکس هم در این فیلم سیمای ستارهگونهاش را حفظ کرده و بودناش در این نقش تماشاگر را آزار نمیدهد؛ هرچند که نقشاش چندان هم جای کار ندارد. در سوی مقابل با کاراکتر ویتوریا وترا روبهرو هستیم که حتی نمیتواند در حد و اندازههای کاراکتر رابرت لانگدون باشد؛ او که قرار است بازوی کمکی قهرمان داستان در این مسیر خطرناک باشد، بود و نبودش تفاوت چندانی ندارد و جز مقداری توضیح در مورد ضدمادۀ ربوده شده از سوی اشراقیون، تا پایان نقشی دراماتیک را ایفا نمیکند و آیلت زوررِ عصاقورتداده هم به هیچوجه مناسب این نقش نیست. هرچند که این کاراکتر در کتاب هم در مقایسه با کاراکتر زن «رمز داوینچی» آن نقش پُررنگ و آن تأثیر لازم را در داستان ندارد و این ایراد بیشتر از آنکه متوجه نویسندگان فیلمنامۀ اثر باشد، باید به حساب دن براون نوشته شود.
6- فرقۀ ایلومیناتی (یا همان اشراقیون) گروهی بودند که در قرنهای پیش، زمانیکه کلیسای کاتولیک به مبارزه با علم پرداخت، پدید آمد و هدفاش گرفتن انتقام از کلیسا بود؛ هرچند که به گواه تاریخ این گروه دوام چندانی نیافت. در فیلم به این فرقه و چگونگی پدید آمدناش آنچنان که باید اشارۀ مناسبی نمیشود؛ در حالیکه فرد یا افرادی که خود را پیرو آن میدانند، به عنوان قطب منفی ماجرا در برابر پلیس و رابرت لانگدون ایستادهاند. یکی از کاراکترهای خوب کتاب «شیاطین و فرشتگان»، کشیش پاتریک کاملنگو است که در پایان میفهمیم تمام سرنخها در دستان اوست و در پس بازیای که به راه انداخته، انگیزهای مذهبی وجود دارد و او میخواهد که اقتدار کلیسا را زنده کند. با اینکه ایوان مکگرگور اندکی از آن پیچیدگی همراه با معصومیت و مرموز بودن را به خوبی به تماشاگر منتقل میکند و بیشک بهترین بازی فیلم از آنِ اوست، اما کاراکتر کشیش کامنگلو به دلیل همان سرعت بالای اتفاقها، آن ابهت و پیچیدگی همتایش در کتاب را ندارد. تروریستی که به کشتار کاردینالها دست میزند و روند اتفاقها را پیش میبرد، همانند شخصیت کتاب قالبی تیپیکال دارد و البته به همان اندازه حضورش در کتاب، بودناش در جایجای داستان تماشاگر را در تعلیق فرو میبرد. با اینوجود فیلمنامهنویسان به خود زحمت ندادهاند که انگیزهای قوی و دراماتیک برای او ایجاد کنند که این کشتارها و فرمانپذیری او در پایان شکلی منطقی داشته باشد.
7- ران هاوارد را در پُرکشش نبودن فیلم «شیاطین و فرشتگان» چندان هم نمیتوان مقصر دانست. او به عنوان کسی که فیلمنامهای پُر از ایراد در اختیارش بوده، بیش از این نمیتوانسته کاری انجام دهد. سکانسهایی که باید تماشاگر را درگیر کنند، در پرداخت و اجرایشان بد هم از کار در نیامدهاند و با استانداردهای روز تریلرهای هالیوودی برابری میکنند؛ مثل سکانسی که یکی از کاردینالهای به زنجیر کشیده شده در آتش دست و پا میزند؛ یا سکانسی که رابرت یکی از چهار کاردینال ربوده شده را از آب بیرون میکشد و نام سنآنجلو را از زبان او میشنود و البته فصل خوب نجات واتیکان بهدست کشیش کامینگلو که در اجرا حتی سر و شکل بهتری نسبت به کتاب دارد. با اینوجود ریتم فیلم که زاییدۀ تعجیل موجود در فیلمنامه است، از دست کارگردان خارج شده و تدوین هالیوودی اثر نیز به این مشکل دامن زده است. به همین خاطر همهچیز در سطح پیش میرود و سرانجام فیلم در حد و اندازۀ یک تریلر متوسط که ارزش یکبار دیدن دارد، باقی میماند. طراحی صحنۀ «شیاطین و فرشتگان» و به ویژه فضاهایی که بازسازی مکانهای حقیقی هستند، از جلوههای چشمگیر اثر به شمار میروند و موسیقی شبهحماسی/ شبهتعلیقزای آن رسالت خود را در انتقال بخشی از حس صحنهها به خوبی ادا کرده است.
8- شاید برای کسانی که عاشق کتاب دن براون هستند، بهتر آن باشد که یکبار دیگر کتاب را بخوانند تا به تماشای اقتباس سینماییاش بنشینند. با اندکی ارفاق باید گفت «شیاطین و فرشتگان» یک اقتباس معمولی از یک رمان پُرطرفدار و جذاب و شبههالیوودی است که سازندگاناش دلیل فروش نه چندان بالای آن را در گیشههای جهانی، میتوانند در ایرادهای محتوایی اثر جستوجو کنند.
--------------------------------
طنّازی؛ سلاحی برای جذابیت
نگاهی به مستند «تهران انار ندارد» به بهانۀ اکراناش در سینماهای تهران

سینمای مستند در ایران آنچنانکه باید قدر ندیده است. سهم اکران عمومی فیلمهای مستند در تاریخ سینمای ایران تنها یک فیلم بوده است؛ «خانۀ خدا» (1345) که اتفاقاً در هنگام نمایش عمومیاش با استقبال گستردۀ مخاطبان ایرانی روبهرو شد و خیلی از کسانیکه حتی آن زمانها به دلایل اعتقادی به سینما نمیرفتند، حاضر شدند به تماشای آن فیلم بنشینند. در طول این سالها که حتی جشنوارهای همچون «سینما حقیقت» با استقبال گستردۀ جوانان و مستندسازان روبهرو شده و نهادی همانند مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی قدرت مالی چشمگیری پیدا کرده، باز هم سینمای مستند و تجربی در حاشیه بوده و نتوانسته به جایگاهی شایسته که حقاش است، دست پیدا کند.
این روزها مستند «تهران انار ندارد» به روی پرده آمده است و تا اینجا جوانان و سینمادوستان استقبال خوبی از آن کردهاند. کارگردان این مستند، مسعود بخشی، جوانی است که از میان خیل هزاران جوان فیلمساز و سینمادوستی که هر روز به صورت مستقل به کارگردانی روی میآورند، موفق شده فیلمی بسازد که در محافل سینمایی سر و صدای زیادی بهپا کرده است. او مستندی ساخته که همانطور که از اسماش بر میآید در مورد پایتخت کشورمان است؛ شهری که گرچه همانند دیگر شهرهای اسم و رسمدار ایران سابقۀ تاریخی چشمگیری ندارد، اما در بیش از صد سال اخیر فراز و نشیبهای زیادی را پشت سر گذارنده و اکنون بهعنوان یکی از بزرگترین شهرهای جهان برای خود جایگاهی درست و حسابی دستوپا کرده است. تهران کاراکتر اصلی مستند مسعود بخشی است و او تلاش کرده با زبانی طنزآلود و البته کنایهآمیز تاریخچۀ محبوبترین شهر کشورمان را ورق بزند.
مسعود بخشی حتی زمانی که در فیلماش میخواهد معضلات و مشکلات ریز و درشت شهر تهران را در برهههای زمانی گوناگون بررسی کند، بیشتر از زبان طنز استفاده کرده است. شاید به همین خاطر است که خیلی از مخاطبان اثر با هر سطح سلیقهای از فیلم زده نمیشوند؛ بیشک این بزرگترین مزیت مستندِ مسعود بخشی نسبت به همتایاناش است که غالباً سر و شکلی جدی و عصا قورتداده دارند و با اینکه بینشان میتوان آثار ارزشمندی هم پیدا کرد، اما در نهایت فرصتی برای جذب درصد بیشتری از تماشاگران بالقوه پیدا نمیکنند. اگر عنصر «طنز» و دیدگاه تر و تازۀ مسعود بخشی را از «تهران انار ندارد» بیرون بکشیم، میتوان گفت فیلم چیزی بیشتر از یک سری تصویرهای آرشیوی و یا مستندگونه که به فیلمهای «سینما- وریته» و آثار معمول مردمشناسانه پهلو میزنند، نیست. مسعود بخشی خوب حواساش بوده که مخاطب امروزیاش چه میخواهد و با چه زبانی با او صحبت کند که کسل و خسته نشود. با اینوجود طنازی کارگردان در تمام اثر یکدست نیست؛ برخی جاها به دل مینشیند و برخی جاها مشخص است گرفتار نگاه معذبی است که نسبت به مقولۀ ممیزی وجود دارد. برای مثال حضور عوامل اندک فیلم در کادر دوربین کارگردان و شوخی با آنها- زمانیکه بخشی میخواهد مشاغل گوناگون رایج در شهر تهران را نام ببرد و از شغل آنها یاد میکند، یکی از قشنگترین طنزهای این مستند است. یا هنگامیکه به معضل برجسازی در تهران اشاره میشود و کارگردان و نصرت کریمی- هنرمند و فیلمساز قدیمی کشورمان که صدا و لحن جالباش به خوب از آب درآمدن نریشنهای فیلم کمک بسیاری کرده- با لحنی کنایهآمیز به پایان مشکلات مسکنسازی در تهران (چیزی که شاید همیشه در حد آرزو باقی بماند) اشاره میکنند، موضوع از حد یادداشتها و مقالههای ژورنالیستی بالاتر میرود؛ چون کارگردان همزمان کاراکترهایی همانند آقا بابک (آن جوان برجساز) و مهندس محبی (آن مهندس جوان که بر کار نظارت ساخت برجها در تهران مشغول است و خودش هم دستی در خانهسازی دارد) را بهعنوان مصداقهایی جالب برای نیشوکنایههایش معرفی میکند و با تأکید گاهوبیگاه بر آنها مایۀ انبساط خاطر مخاطب میشود و البته حرفش به دل هم مینشیند. اما در مقابل زمانی که از صنعت خودروسازی در تهران حرف به میان میآورد و البته کارگردان آن را با ایدۀ بامزۀ آهنگ قدیمی و عامهپسند «مشدی ممدلی» در هم میآمیزد، چون دلیلی برای ادعایش نمیآورد؛ با اینکه ما نیز همانند مسعود بخشی خوب میدانیم نباید گول آن روباتهای مونتاژکنندۀ خودرو را بخوریم و خودروهای ملیمان بسیار بسیار از استانداردهای جهانی پایینتر هستند، انتظار داریم که بخشی بهعنوان یک کارگردان چیزی بیشتر از آنکه میدانیم و شایعههایی که هر روز میشنویم، به ما ارائه کند. یا این رویکرد ژورنالیستی به برخی دیگر از مشکلات همچون به همریختگیها و بینظمیهای موجود در جامعه با بهکار بردن واژههای دستمالیشده و بارها استفادهشدهای همانند «جامعۀ مدنی» و «اصلاحطلبی» و ... بیشتر همان مقالههای تاریخمصرفدار بخش سیاسی روزنامهها را به یاد میآورد تا اینکه بیانگر نگاه عمیق کارگردان به مشکلات ریز و درشت شهرنشینی باشد. با اینوجود در تمام این موضوعها کارگردان تلاش کرده که نگاه طنزآلودش کمتر به سطح بیاید و در جایجای اثر جاری باشد که البته همانطور که اشاره شد این دیدگاه فاقد آن انسجام و یکدستی لازم است؛ ولی باید گفت در بخشهایی که کمی گلدشت هم شده، کمتر آزاردهنده است.
مونتاژ تصویرهای آرشیوی در تمام اثر در خدمت نگاه کارگردان در لحظه است و البته همگام با تکموضوعهایی است که در فیلم مطرح میشود. همین سبب میشود که تصویرهای آرشیوی که بارها و بارها بسیاری از آنها را بر صفحۀ تلویزیون و یا در فیلمها دیدهایم، در این مستند جایگاهی کموبیش دراماتیک برای خود پیدا کنند و البته نباید از نریشنهای طنزآلود فیلم هم گذشت که بهویژه در جایی که با مشاغل و آدمهای زمان قاجاریه شوخی میکنند، کمک بسیاری به جا افتادن این عکسها و فیلمهای آرشیوی در بدنۀ فیلم کردهاند. با اینوجود به نظر میرسد که فیلم جانب انصاف را در نشاندادن تصویر تهران در برهههای زمانی رعایت نکرده (که شاید بخشی از آن به مقولۀ ممیزی بازمیگردد) و نیز شوخیهایی با چهرههای سیاسی یکصد سال اخیر کرده که با هدف فیلم همخوانی ندارد و بیشتر مناسب برنامههای طنز تاریخی تلویزیونمان است. برای مثال پیشرفتها و اتفاقهای عمرانی و فرهنگی بسیاری که در زمان پهلویها در تهران رخ داده و کسی هم نمیتواند منکر آنها شود و البته خیلی از این اتفاقهای خوشایند محصول نگاه عوامفریبانۀ آن حکومتها بود، میتوانست جایی در فیلم داشته باشند و البته کارگردان به ریشهیابیهای سیاسی آن با همان نگاه طنزآلود بپردازد. یا باید به شوخی نهچندان دلچسب کارگردان با محمدرضا پهلوی (همزمانی تصویر آخرین شاه ایران با واژۀ «باباکرم» در تصنیفی عامهپسند به همین نام و تکرار چندبارۀ آن) به هیچوجه مناسب مستندی نیست که در مورد تهران ساخته شده است. خوب میدانیم محمدرضا پهلوی چهرۀ محبوبی در میان عامۀ مردم نبوده و نیست؛ اما این دلیلی نمیشود که بدون داشتن هدفی مشخص و بیآنکه اینگونه شوخیها با موضوعهای بیانشده در فیلم همخوانی داشته باشند، چهرۀ او را تا حد یک آدم خندهدار و احمق پایین بیاوریم. اشاره به زلزلۀ قریبالوقوع تهران که مدتی است زیاد در موردش شنیدهایم و آمارهای جالب و البته تکاندهندۀ کارگردان در این زمینه که با تصویرهایی از زلزلۀ فاجعهبار پیشین در گوشهوکنار ایران همراه است، رأیگیری بامزۀ کارگردان دربارۀ موضوعهای مطرحشده در فیلماش و البته تأکید ظریف بر جعفرآقا (آن مهاجر آذریزبان با اظهارنظرهای جالباش) و نیز پایان ویژۀ فیلم دربارۀ باغ انارهای تهران قدیم و البته پلانهای پایانی اثر (با استفادۀ بهجا از ترانۀ خوب محسن نامجو بر تیتراژ پایانی) از دیگر بخشهایی هستند که مستند «تهران انار ندارد» را به یک مستند جالب و جذاب برای عامۀ مخاطباناش تبدیل کردهاند.
«تهران انار ندارد» این قابلیت را داشت که با تقسیم یکسان زمان میان موضوعهایش و نیز بهرهمندی از نگاهی منصفانهتر میان برهههای تاریخی شهر تهران به فیلمی نود دقیقهای تبدیل شود که باز هم خستهکننده نباشد. دلیل این ادعا نیز توانایی بخشی در رویارویی با مسألههایی است که در فیلماش از آنها یاد کرده است. با این وجود با همین سر و شکل کنونیاش هم «تهران انار ندارد» ارزش دیدن دارد و البته بیشتر از تماشای این مستند قابل قبول باید از برنامهریزی برای اکران این اثر خشنود باشیم که شاید در آیندهای نزدیک راه را برای عرضۀ بهتر و بیشتر آثار مستند و تجربی به گروه بیشتری از مخاطبان سینمارو باز کند.
--------------------------
*** پینوشت: اینبار دیر وبلاگ را بهروز کردم. در روزهایی که برای هر وجدان بیداری هیچ حال و حوصلهای باقی نمانده، برای منِ ناچیز هم خیلی دشوار بود که دستی به سر و گوش اینجا بکشم. چند روزی است که به خودم فشار می آورم که کارهای ریز و درشت زندگی عادیام را دوباره از سر بگیرم. تا امروز هم اندکی در این تکان خوردن موفق بودهام. حال باید دید روزهای پس از این روزها چه میشود و آیا همه میتوانیم مثل گذشته به همان زندگیِ حال بههمزن سابق که خیلی بهتر از این ساعتها و روزها بود بازگردیم یا نه؟ نمیدانم باید اینبار هم همانند مرتبههای پیش بگویم «در پناه عشق بیکران و جاودان اهورای پاک باشید» یا نه؟ چون به خیلی چیزها شک کردهام. همین الآن یاد جملۀ پایانی فیلم «شک» و دیالوگگویی معرکۀ مریل استریپ نازنین در پایان فیلم افتادهام که یک مرتبه به هم ریخت و گفت: «من شک دارم. خیلی شک دارم.» دیگر نمیدانم چه باید گفت. شاید روزهای دیگر روزهای بهتری باشند. شاید...
+ نوشته شده توسط امیررضا نوری پرتو در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 و ساعت
11:50 |